یا اگر هم هستی انگار
نیستی...!
هیچ نمی توان گفت فقط همان حرفه تکراریه
همیشگی که هیچ وقت از تکراری بودنه آن خسته نمی شوی!
مادرم ...
روزت مبارک!![]()
عجب میان بره خوبی شده این کوچه ی علی چپ!
*نمی دونم.فقط بگذر.همین!
از نا گفته ها...
فقط 24 ساعت برای نفس کشیدن این هوای آبی!
اولش فکر کردم اگر روزی اینطور شودسریع می روم ! نمی دانم کجا ولی می روم.اما حالا فکر می کنم بمانم . بمانم و بگویم و بعد بروم...
اول یک نگاه به ساعت مچی ام.خب حالا فقط 2 دقیقه اش گذشته.الآن 23 ساعت و 58 دقیقه ی دیگر فرصت دارم.زود باش....
جورابهایم را کجا گذاشته ام باز؟! آها... پیدایش کردم.حالا آماده دم در هستم.1 ساعت را حتما" می روم کنار بادجه ی طلایی...زیر همان درخت کوچک بغل بادجه می ایستم و به دور ها نگاه می کنم.بعد یاد تک تک روزهای بچگی می افتم....
حالا باز در اتاقم هستم.پشت این سیستمه قشنگم!چند ایمیل و بعد باز بلند می شوم.
می خواهم یک باره دیگر بوی نهاره مادر را بچشم.بعد حتما" یک زنگ به محله کار پدر و بعد باز در اتاق...
3 4 ساعت را همینطور گذراندم.فکر کنم آلان نیاز به همان خلوته همیشگی ام در خانه ی مادربزرگ دارم.اگر الآن حرکت کنم 1 ساعت دیگر حتما" آنجام.
حالا دیگر در خلوته سبزه عمیقه خودم شناورم!
فقط 5 ساعت دیگر . حتما" باز در اتاقم هستم!حالا دیگر چشمم به کتابخانه ام می افتد.نوشته های دلتنگی ام را حتما" برای دوستی می فرستم.چند کتاب شعرم را هم همینطور.
و حالا فقط 2 نامه مانده....زیاد طول نمی کشد.
اما نه ، انگار سازم گوشه ی اتاقم افتاده و من باز بی خبرم...
اول فکر می کنم به همان آموزشگاه لعنتی ای که 2 سال از عمرم را هدر داد بدهم اما باز نه... میدمش به استادم که یاد داد خطوطه حامل یعنی چه!
چقدر دلم می خواست یک باره دیگر می رفتم آونگ!همان اتاقی که به کلیسایه محبوبم وصل بود.همان صدایه پیانویه استاده ویالون را می شنیدم.
انگار من در لحظات پایانی هم باید حسرت داشته باشم...
نه ، نمی شود... ساعت مچی ام فقط یک ساعته دیگر را به انتها نشان می دهد....
شاید 10 دقیقه ی دیگر را هم بشود صدای 2 نفر را شنید.
حالا فقط 50 دقیقه ی دیگر...دیگر دارم صدای فروغ را گوش می دهم...
در این چند دقیقه ی پایانی یادم افتاد که از هیچ کس حلالیت نخواستم.فکر که می کنم می بینم انقدر زیادند که اگر 48 ساعته دیگر هم فرصت داشته باشم باز هم فرصت نیست تا به همه برسم... فقط روی یک کاغذ می نوسم...
ببخشید...لطفا" همه ببخشید...!
حالا لم داده ام و دارم فکر می کنم کاش خدا رحمی کند و آخرین آرزویم را بر آورده کند.کاش به جایه این عزراییلی که می گویند جانه آدم را می گیرد روح سوده ی عزیزم بیاید.همانی که چقدر خاموش رفت و....
خوشحالم... از اینکه می روم و دیگر کسی نیست تا به خاطر بعضی تندی ها بعضی دیگر را دلشکسته کند...
خوشحالم از اینکه می روم و دیگر ناراحت نمی شوم که ، کسی روز تولدم را فراموش کند...
خوشحالم که دیگر می روم و دیگر کسی نیست که باز از دست بچه یازی هایم شکایت کند...
خوشحالم که می روم!
فقط خدایا آرزویم را بر آروده می کنی؟!
23:58
24:00
- همه را دوست دارم.همه دعوت اند!
پیاده!
باور نمی کنی؟!
پس این تو و این پینه های پای پیاده ی من!
حالا بگو
در این تراکم تنهایی
مهمان بی چراغ نمی خواهی؟!
یغما گلرویی
* تازگی ها ساده ترینها پر خاطره ترینهاست!
* هیچکدوم از اون آدمها امروز به اندازه ی من به پیاده رو دقت نکرد!
هر کسی هستی یه دفه قد بکش از پشتِ نقاب!
از رو نوشته حرف نزن ، رها شو از پیله ی خواب!
نقشه ی یه دریچه رُ رو میله ی قفس بکش!
برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش!
کاشکی می شد تو زنده گی ما خودمون باشیمُ و بس!
تنها برای یک نگاه ، حتی برای یک نفس!
تا کی به جای خود ما نقاب ما حرف بزنه؟
تا کی سکوتُ رَج زدن ، نقش ِ نمایش ِ منه؟
آی نمایشنامه نویس! نقش منُ به من بده!
نقش ِ جدال ِ آخر ِ تن به تنُ به من بده!
می خوام همین ترانه رُ رو صحنه فریاد بزنم!
نقابمُ پاره کنم ، جای خودم داد بزنم!
هر کسی هستی یه دفه قد بکش از پشت نقاب
از رو نوشته حرف نزن ، رها شو از پیله ی خواب
نقشه ی یه دریچه رُ رو میله ی قفس بکش
برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش!
یغما گلرویی
* پشت نقاب چه خبره یعنی؟!
*بي نقاب باش براي من حتي يك روز!
یه فرشته پادزهرشو بهم داد!
دیر شد اما باز خوبه بعد از مرگ یه دوست نشد!
گرسنه...