سکانس اول
دارم در خیابان راه می روم.درخیابان که نه.در خلاء یا خلسه ای ناخوشایند.این روزهای بی تو بودن تمام انرژی مرا
از من گرفته اند.
سکانس دوم(دارم این سکانس را ۳۰ دقیقه و ۴۰ ثانیه بعد از سکانس اول می نویسم)
من به تو گفتم دوستت دارم و هزار بار به تو دل بسته ام.جوابت همیشه تکراری بود : باشه!اما چیزهای فناپذیر
شایسته ی دلبستگی نیستند!ما که ماندنی نیستیم.در این دنیا پس نباید به کسی دل بسته شوی و جواب من
سکوت بود و بهت و علامت سوالی به اندازه ی دل تنگی هایم و دل بستگی شدیدتر.
سکانس سوم
من خیلی به تو و حرفهایت فکر می کنم.کاشکی الآن اینجا روبه روی من نشسته بودی و به باورهایم گوش
می کردی.اشکالی ندارد.می توانی این سطرها را بخوانی.(فقط رنگ لهجه ام فراموشت نشود : صورتی سفید خیس!)
سکانس چهارم(باورهایم را در این سکانس بخوان)
به نظر من اگر من و تو فنا نا پذیر بودیم دیگر دل بسته هم نمی شدیم.چون می دانستیم همیشه ی همیشه طرف مقابلمان
حضور دارد.(کاشکی اینطور بود.از خدا می خواهم که معجزه ای رخ دهد و این طور بشود:تا همیشه در کنار هم!)
اما الآن من ثانیه ثانیه های با تو بودن را مرور می کنم. نفس می کشم و این روزها که بدون تو دارد انرژی ام تمام می شود.
وقتی به خنده های گرمت فکر می کنم کمی توان از دست رفته ام را به دست می آورم و دل بسته تر می شوم حتی
وقتی خیلی از هم دور هستیم.مثل این روزهای قرن نما - من بیشتر دل بسته ات می شوم!
سکانس پنجم(نمی دام چرا این باران دست از سر من بر نمی دارد.)
در حال حاضر فقط یک آرزو دارم و این آرزو تمام زندگی ام را تحت الشعاع قرار داه است.من با دیگران می خندم
کار می کنم خرید می کنم اما در تمام این لحظه ها فقط به یک آرزویم فکر می کنم : یک بار دیگر ببینمت !
سکانس ششم(باران تمام واژه ها را فرا گرفته)
خیلی دوستت دارم تویی که به من آموختی عشق یعنی .... تو!
پرستو عوض زاده
* اینایی که خوندین مخاطب نداشت.من فقط یه جا خوندم و خوشم اومد و جایی نوشتم که دوستش دارم.
*تصمیم دارم بقیه کارای این خانم هم اینجا بذارم . یعنی جایی که دوست دارم.
از در که اومدم بیرون حالم یه جوری بود.یه جورایی بهت زده بودم.
یعنی خب هم باورم نمی شد هم اینکه منو یاد سه سال پیش انداختی...
هم اینکه فکر نمی کردم تو هم اینجوری بشی... یه جورایی به نظرم محال بود.
فکر می کنم سال ۸۳ ۸۴ احمق ترین سالهایی بود که گذروندم....
خاطرات اون موقع حال منو بهم می زنه.... به خاطر همینه که دوس ندارم
هیج وقت به دفترای خاطرات اون موقع سر بزنم...
ولی خب گاهی این کارو می کنم.
نمی دونم چقدر برات جالبه که بدونی اون موقع من چی کارا کردم و چه قدر بابت
انجام او کارا الآن اعصابم خورده ولی خب هر چی هست دیوونه ام می کنه...
بارون می بارید... چترم ولی بسته تو دستم بود با کتاب صادق هدایت با یه چهره ی بهت زده
و داغون...همینجوری رفتم .حتی به ایستگاه اتوبوس هم یه نگاه نکردم
همینجوری رد شدم... شرط می بندم هوا زیر صفر درجه بود... ولی خب من رفتم...
کاملا" بی اختیار بود... اواسط راه چند نفرنگام کردن و بهم خندیدن... خیلی
دلم می خواست بدونم واسه چی بهم خندیدن.راستی واسه چی بهم خندیدین؟
به قیافه ام ؟ به چترم که داشت بارون می بارید ولی بسته تو دستم بود؟
به صادق هدایت؟به چیه من خندیدین... خب حق هم می دم بهتون.خنده دار هم بودم...
نصفه های راه که رسیدم تازه سرمو بالا گرفتم دیدم کجام... چشم افتاد به امازاده ی وسط
خیابون... یه نگاه کردم گفتم : اجازه می دین بیام پیشتون؟ آخه من خیلی حالم خرابه...
رفتم.نشنیدم کسی اجازه بده.. ولی سرمو انداختم رفتم... تا نزدیکای خونه دیدم
دارم از سرما از پا می یفتم دیگه بقیه رو با ماشین رفتم...
من تمام اون خاطرات رو انداختم دور... چه بخوام و چه نخوام باید انداخته می شد...
نه... اشتباه نکن.. نه عاشق شدم نه می شم نه فعلا" دلم می خواد که بشم...
فقط گاهی حسرت روزای مزخرف رفته ام می خورم... هم انکه بهت زده شم از این
اتفاقی که برات ... اون شب من واقعا" داغون بودم.. می خوای باور کن می خوای باور نکن...
من پشت این چهره ی به ظاهر طنزم که همه می گن فلانی خیلی باهالی... یه ...
نمی دونم من سنی ندارم که بخوام حالا غمگین و افسرده و نمی دونم این چیزا داشته باشم...
بی خیال... اصلا" هیچی نبود فقط یاد یه سری چیزای مزخرف افتادم که اگه اینجا نمی گفتم
فکر نمی کنم هیچ جور دیگه ای خلاص می شدم... اصلا" قرار نبود این چیزا اینجا نوشته بشه...
تصمیم داشتم یا توی یکی از نامه هام به دوستم بنویسم یا اینکه تو نوشته های شخصیم
باقی بمونه ولی یه احساسی داشتم که اگه یکی اینا رو بخونه اون وقته که سبک می شم...
اون اتفاقا هر چی بود گذشت... من چون اینارو اینجا گفتم دقیقا" همین الآن همشو انداختم دور...
مهم نیست چی بود چی شد مهم اینه که من همن الآن جلو همین که پیشم نشسته
همشو انداختم دور..... بدرود خاطرات احمقانه و مزخرف زندگیه خر تو خریم....
راستی مرسی که امروز تنهام نذاشتی ... من امروز بهت احتیاج داشتم....
خط کشی داشتم که هروقت می خواستم یک خط بکشم بی معطلی به کمکم می آمد
و نوک مدادم را در مسیر مستقیم هدایت می کرد.خط کش من خوشحال بود که مدادم را
برای رفتن روی خط مستقیم کمک می کند.
اما یک روز بی آنکه متوجه باشم روی خط کش پا گذاشتم و از وسط دو نیمه اش کردم.
البته نه از وسط یک تکه اش بزرگتر بود.خواستم خط کش تازه ای بخرم اما خط کش شکسته ی
من به حرف آمد که درست است دستم شکسته اما دلم که نشکسته.
از آن روز به بعد دوباره خط کش کمکم می کند اما باید بیشتر بدود چون مجبور است دو بار در امتداد
خط قرار بگیرد تا خط بلند و مستقیمی بکشد.خط کش من می گوید : یک خط کش همیشه باید خط
راست بکشد حتی اگر دو نیمه اش کرده باشند....
* چند روز پیش عشقی رو دیدم که در ۲ شاخه گل نرگس خلاصه شده بود... من فقط نگاهشون کردم...
* این روزا همه بهم می گن فلانی : ما ازت انتظار بیشتری داریم... حالا من می گم : از من هیچ انتظاری
نداشته باشید... در واقع هیچ انتظاری....
شمایی که داری می خندی به این حرفم..من جدی گفتم اینو. تو اگه می فهمیدی من چی
می گم که خوب می شد ولی حیف نمی گیری من چی می گم...
شمایی که داری می گی چقدر مزخرفه این پستم... محض اطلاع شما خودم می دونم دقیقا"
مثل بقیه پست هاست...
راستی عزیزم : تولدت مبارک...
بعدا" نوشت:
حیوانات
فکر کنم بتوانم با حیوانات سر کنم- آنها بسی آسوده و پر حوصله اند
من بارها و بارها به آنها نگریسته ام
آنها از وضعیت خود گله و شکایتی ندارند
آنها در تاریکی بیدار نمی مانند تا برای گناهانشان بگریند
وقتی صحبت از وظیفه الهی است آنها مرا نمی رنجانند
و هیچ کدام ناراضی نیستند - هیچ کدام جنون تصاحب اموال ندارند
و هیچ کدام در برابر دیگری زاند نمی زند و هیچ کدام به همنوعانی که هزاران سال قبل می زیستند کرنش نمی کند
و هیچ کدام در سراسر گیتی محترم و ماهر نیستند.
والت ویتمن(1892-1819)
این همه روز این همه فعالیت این همه تلاش این همه سختی و سر درد بی وقفه ...
من کجام آخه؟! کجا دارم می چرخم؟! ذهنم کجاست؟! اینجام اصن؟!
یه روز جمعه می خواستم با تمام قوا زندگی کنم ولی این حواس پرت و گیج و ویجم نذاشت.
همه می دونستن امروز امتحان نداریم .چطور من نفهمیدم... واقعا" نمی دونم کجام!
ولی خب عیبی نداره بازم موج مثبت می دم می گم هیچ کدوم از بچه ها مثل من شانس یه پیاده روی
اونم تو روز جمعه ساعت ۸ صبح رو نداشتن.ولی واقعا" هنوز می خوام بدونم این روزا کجام؟
امروز که نتونستیم زندگی کنیم ولی عیبی نداره چاووشی گوش می دیم حالمون رو بهتر کنه.امیلی گوش می دیم یه کم
خل شیم. نامه می نویسیم شاید پستش کردیم تا بدونه حالمون چطوره.تا بدونه از چی دلخور بودم اون شب.دیروز که
سوال نکرد.هر چه قدر که منتظر موندیم. مهم نیست.حتما"این رفیقمون حواسش نبود.
سرم رو از پنجره می برم بیرون تا یخ کنم.تا سرم بیشتر درد بگیره . تا منفجر شه...می خوام ببینم دنیا دست کیه اونوقت...
انقدر میس کال می زنم تا طرف رو خل کنم.تا زنگ بزنه بگه بابا! جون مادرت ولم کن!
امروز زندگی که نتونستم بکنم حداقل مردم آزاری کنم یه خورده.
ولی لعنت خدا بر مردم آزار...