از دید من هر روز که می گذرد یک سال می شود
ولی خلاصه که چی؟ باید یه روز خاص واسه این روز در نظر گرفت یا نه؟!
به پایان آمد این دفتر
حکایت همچنان باقی ست
عید شما مبارک
...
بگذاریم احساس هوایی بخورد!
ای خدا: پس کی احساس من هوا می خوره؟
روز مرگم می خواد بره هواخوری؟!
خاکستریه...
و تازگی ها چقدر از این رنگ خوشم میاد!
گر و گر ریخته بودن تو خیابون!
آدما زيادي احمق اند.
عزیزم همه که مثل هم نیستن!
بفهم اینو...
اونوقت چی می شه؟!
نمی دونم کجا ولی همه دارن می رن...
به خدا دلم گرفت...
کاری نکنین منم بزارم برم...
حالم داره از هر چی نت بهم می خوره!
فقط ۳ ۴ نفری برام موندن!
همین.
برم بهتره...
با خودم گفتم : خب.. حالا اسم خونه ی جدیدم چی باشه خوبه؟
ولی هر چی فکر کردم دیدم چیزی به مخم نمی رسه...
چون اصلا" دلم نمی خواست از اینجا برم... هر چقدرم که گند زده باشم بهش...
آخه عادت کردم به این محل.. به این خونه... تازه یکی دونفر هم که با قاطعیت بهم گفتن : نه!
پس تصمیم گرفتم صابخونه رو بندازم بیرون...
حالا منم اینجا... سند به نام خودمه...
و این خونه هم مال منه...
من اینجا می مونم...
می خوام دیگه از مستاجری در بیام...
می خوام صابخونه شم...
هر چی گند زدم به اینجا دیگه بسه...
له شد..
رفت.
اگه هم لهش نکنن...
خودم لهش می کنم...
از اونجا که ۲ تا از دوستای خوبم ( پرستویی در باد و ااحمقانه) بنده رو دعوت به دو نوع بازی مختلف کردن منم تصمیم
گرفتم تو این بازی شرکت کنم.
اولین بازی :
من اگه اینارو تو خیابون ببینم حتما" بغل می کنم.حالا چه راه بدن چه راه ندن!
۱. یکی که اسمش محفوظه.شما بزارین x.
۲. پت و مت که باهال ترین خنگ هایی بودن که دیدم.
۳.صداق هدایت ( که احتمالا" ایشون رو در یکی از خیابون های بهشت ملاقات می کنم !)
۴. دانیل ردکلیف که یه زمانی بازیگر مورد علاقه ام بود.
۵. اون گربهه که که توی خونه ی مادربزرگه بازی می کرد.
دومین بازی :
این چند تا مورد کتابهایی بودن که یا نتوسنتم کامل بخونم یا اینکه وقتی هم خوندم با کلی سختی خوندم.
۱. اولین مورد کتابهای درسی ام بود که یادم نمی یاد سر هیچ امتحانی کامل خونده باشمش یا اگه هم خوندم کلی سختی
کشیدم.بس که تو درس خوندن آروم جلو می رفتم.جالب اینجاست که خوش شانس هم بودم.از اون قسمتها هیچ وقت سوال
نیومد !
۲. دومین مربوط به کتاب کیمیاگر که نویسنده اش پائولو کوئیلو هست.متاسفانه این کتاب رو با عذاب تموم کردم.چون یه کتاب
تقریبا" مفهومی بود ولی از اونجا که دخترخاله ی فیلسوفمون این کتاب رو خونده بود ومن هم تعریف زیادی ازش شنیده بودم
ادامه دادم و با کلی سختی و مشقت خوندمش.آخرش هم چیزی نفهمیدم فقط یادمه پسره بازم رفت به همون کلیسای
مخروبه یا یه همچین چیزایی!
۳. سومین مربوط به کتاب انجیل می شه که با وجود ۲ بار تمدید کردن بازم نتونستم تمومش کنم.کلی هم پاش زحمت کشیدم
ولی از اونجا که فعالیت روزانه ی من به طرز شدیدی زیاده این کتاب هم نیمه تموم ول شد.
۴. چهارمین هم باز مریوط به کتاب پائولو کوئیلو به اسم ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد بود که توسط یکی از دوستای خوبم
بهم معرفی شده بود .متاسفانه این کتاب رو واقعا" با سختی تموم کردم.با کلی پارتی چندین بار تمدیدش کردم ولی خب
بالاخره تموم شد. آدم وقتی خسته باشه و هی چرت می زنه مجبوره یه پاراگراف رو صد بار بخونه تا بفهمه بابا این چی داره
می گه اصلا". ولی این همه سختی واسه تموم کردنش ارزشش رو داشت.چون کتاب فوق العاده ای بود. بعد از تموم کردن
کتاب یه احساس عجیب داشتم. اصلا" دیدمو تغییر داد.
۵. و این هم مربوط می شه به کتاب های شل سیلورستاین که بخاطر لهجه ی بچگونه اش خوشم اومد و تصمیم گرفتم
بخونم ولی خب باز نیمه کاره ول شد.
۶. و آخرین مورد که یادم می یاد مربوط می شه به کتابی در مورد نقد شخصیت صادق هدایت که باز شرمنده ی آقای هدایت
شدیم.امیدوارم بتونم نقد خودکشی اش رو دیگه تموم کنم.البته همچنان شک دارم!
ااااا ... اینکه ۶ تا شد!
دوستان دعوتی :
تمام دوستان در قسمت لینک ها به هر دو بازی دعوت هستن... البته بیشتر دوست دارم ۵ تا از آرزوهای محالتون رو که فکر
می کنید امکان برآورده شدنش خیلی کمه رو بنویسید.اما اگه کسی از این ۲ تا بیشتر خوشش اومد می تونه تو همینا
شرکت کنه.احیانا" اگه کسی زیادی به بازی دعوت شده و دیگه علاقه ای نداره می تونه بیاد همین جا و به خودم بگه.البته اگه
بازم دلش نمی خواد که دیگه هیچی دیگه....( ولی جون من تو آخری شرکت کن اگه داری شرکت می کنی...باشه!)
در متن ادراک یک کوچه تنهاترم
بیا تا برایت بگویم چه اندازه
تنهایی من بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد
و خاصیت عشق این است...
سهراب سپهری
* پی نوشتهای من هیچ وقت ربطی به هم نداره...
* نمی دونم چرا این شعر سهراب تا این حد به دل من می شینه.اینو شاید روزی صد بار بخونم...
* این روزا آدما همش احساس می کنن از بغل دستی شون بالاترن... شما که همه رو مسخره می کنی
باید بگم بسیار بسیار بی شخصیت تشریف دارین.تو فکر نمی کنی وقتی جلو چشمای من داری یکی از
عزیزامو مسخره می کنی ممکنه من بلند شم و بیام یه چیزی بهت می گم که تا آخر عمرت یادت نره...
یه سری افراد خاص این رو می پرسم.وقت نهار بهترین فرصته.
گفتم: تو به این امام و پیامبر وقرآن و نماز و خدا اعتقاد داری؟
می گه: من ... خب... ببین من معتقدم اصلا" نیازی نیست بیام واسه نماز خوندن
و حرف زدن با خدا یه سری کار خاص رو انجام بدم.اصلا" عربی حرف بزنم.این مدلی
با خدا ارتباط برقرار کنم.به همن زبون خودمون.به قرآن هم اصلا" اعتقادی ندارم.محمد
هم با اون زناش.می دونی چند تا زن داشت؟آدم هوسباز.به کربلا و مکه هم اعتقادی
ندارم.بقول بابام آدم به جای اینکه بره این جور جاها بره یه دور خارج کشور بگرده.
ولی خدا....
خدا رو خیلی دوست دارم.خدا تنها امید من تو زندگیه.خدا واقعا" چیزی که اگه نبود
من الآن هیچ انگیزه ای نداشتم واسه زندگی .
گفتم: تو یعنی اگه شهادت امام حسین باشه آهنگ شاد گوش می کنی؟
گفت:خب ... نه... آدم بزرگی بود امام حسین... کار بزرگی کرد...حضرت علی هم برام
یه آدم مهمه ... اخلاقش سادگیش برام یه الگوهه. بعد نهار یه هو گفت:ای وای
تسبیحم پاره شده...
گفتم: تسبیح؟!!!!
گفت: آره ...مال کربلا هم بود... حیف شد...
فردا ظهرش یه هو صدای اذان بلند شد. گفتم: وای چه خوشگله این اذان...
گفت : من عاشقشم...
طرف اعتقاد نداره ولی تسبیح کربلا براش مهمه... طرف اعتقاد نداره ولی حضرت
علی براش یه الگوهه... طرف از حضرت محمد بدش می یادو کلی هم بدو بیراه
می گه ولی عاشق اذانه.تو چیزی که از حضرت محمد هم گفته شده...
وقت شهادت امام حسینم همه چیز رو رعایت می کنه... طرف اعتقاد نداره ولی ۴۰
تا شمع نذر امام زمان می کنه!
چرا طوری شده که وقتی همه چیزرو قبول داریم تظاهر می کنیم نه قبول نداریم!
فحش می دیم بد و بیره می گیم دلیل می یاریم واسه توجیح خودمون ...
من قصد توهین به اعتقادات کسی رو ندارم.اتفاقا" به همه ی نظرات افراد احترام
میزارم ولی چرا وقتی همه چی رو قبول داریم می گیم نه من برام مهم نیست این
چیزا... یعنی اعتقاد داشتن این چیزا این قدر باعث افت کلاس و دمدگیه؟! اگه
اینطوره که واقعا" برای جامعه ی انسانیت متا سفم... منم به خیلی چیزای اسلام
اعتقاد ندارم ولی وقتی قبول ندارم واقعا" قبول ندارم.تظاهر بی خود نمی کنم...
حکایت این آدما شده این حکایت زیری...
می گن یه بابایی گفت من اسلام رو قبول ندارم. می خوام مسیحی شم. میره معبد
دعایی رو می خونه و مسیحی می شه. یکشنبه برای دعا به معبد می یاد. برق
می ره. تو یه زمان کوتاه دوباره برق می یاد.وقتی برق می یاد طرف صلوات می ده!
ما هم موندیم تو کار این بشر!!!!