* لطفا" درک کن... ادای کلمات من بی اراده اند
* گاهی شک می کنم به انسانیتت!!!!!!
* و من را نه دلي مانده نه هوايي...
به یک نفر سه بار سلام می کنی...
اما باز نگاهش منتظر سلام گفتن توست!
*دوست داشتم بشنوم اما انگار تو حرفی برای گفتن نداری.
همین!
|
و اماپنجاه و هفتمین سالروزخودکشی صادق هدایت
|
![]() |
روز اول عید چند ساعت بعد سال تحویل یکی از آشناهامون بخاطر ذوق زیاد
سال تحویل ایست قلبی کرد! ( ولی جدا از شوخی فاتحه فراموش نشه )
بقیه روزها هم جاهایی رو دیدم که قبلن هم دیده بودم.
آدمایی رو دیدم که قبلن هم دیده بودم و افتخار آشنایی باهاشون رو از بدو تولد
تا به الآن داشتم و دارم!
دلمون به یه سیزده به در خوش بود که اون رو هم با دو تا دعوای گنده که آخرش
با چاقو و قمه و... تموم شد گذروندیم.متاسفانه یه عده اراذل و اوباش محل خانوادگی
با غیر خانوادگی رو تشخیص نمی دن و باعث شدن یه محیط آروم و سر سبز تبدیل
بشه به یه محیط پر از جیغ و داد گریه.به هیچ کدوم از خانواده هایی که اونجا بودن
خوش نگذشت.یه عده جوجه بسیجی هم که فقط عین مجسمه اون دور و بر قدم می زدن!
ولی خب از این اتفاقای بد که بگذریم یه دیدار فوق العاده تو روز هشتم عید ساعت ۵ با یه
شاعر دوست داشتنی داشتم همراه با یه بحث فلسفی ادبی که حسابی بهم چسبید.
سالی که نکوست از بهارش پیداست.
خدا می دونه تا آخر سال چی می شه. از اولش با اون اتفاق خدا آخرش رو به خیر برسونه!
خوشحال بود.
* دو شب پیش خوابشو دیدم.خوب عروسیش.انگار ایندفعه دیگه تو اون لباس خوشحال بود.
تاریخهایی که می زنم یه قلم خوردگی داره
و شماره ی ۶ بصورت محو زیر شماره ی ۷ قرار می گیره...
* از اونجایی که تعطیلاته منم تعطیلم...
* پس تا بعد تعطیلات خداحافظ...
روزگارتان همیشه بهار...